دوراز خونواده و بیشترش با کاراموزی داره میگذره.
گاهی فقط شیفت صبح وگاهی صبح و عصر .
بخش داخلی زنان.
اکثر صبحها ساعت6 با صدای مونا به
سختی پا میشمو بعد از خوردن صبحونه ای که اماده کرده و ( قبلا که ترمکتر بودم
) اتو کردن روپوش – ساعتای 6:50 تو هوای سرد به سمت سرویس حرکت میکنم!
تو اتوبوس میشینم و تو این اوضاع حوصله خودموندارم چه برسه به اینکه بشینم
ساندویچ و چایی خوردن بقیرو تو سرویس نگاه
کنم پس درحالی که دارم از سرما میلرزم چشامو میبندم تا از اخرین
دقایق هم به نحو احسن استفاده کنم !
به احتمال قریب به یقین - این چرت زدن از تنبلی نیس بلکه ازبی خوابی و کمبود خوابه چون دیشب تا 2 –
3 بیدار بودم !
میرسیم به ایستگاه بیمارستان مورد نظر ماها ! به شانسم میبالم که ایستگاه اول
قرارمون داد و زودتر از بقیه دوستان باید
رفع زحمت کنیم .
تعدادی از دانشجوها که معمولا اکثرشون هم مامایی هستن - با ما همراه میشن.
بعد از گذشتن از در بیمارستان- همه به
سمت پاویون حرکت میکنیم .
اینجا دورراه داریم و به همین خاطر تعداد افراد همراه کننده تا پاویون کم میشه
ولی به محض رسیدن دانشجویان و پرسنل و اساتید و
........... همه با هم قاطی میشن وحتی اگه سرمای هواشم ندید بگیری بازم جو
خوبی نیس .
بچه ها به سمت اسانسور حرکت میکنن -
طبقه 3 .....
ولی من پله هارو انتخاب میکنم – حوصله منتظر موندن ندارم و میترسم اگه برم تو
اسانسور خوابمم ببره- هرچند ظرفیت اسانسور
( غیر از ازون خانومی که واسه برخورد با بار اضافی روی یه صندلی تو اسانسور نشسته
) 4 نفره و گروه ما 5 نفر
!!!!!!!!!!!!!
معمولا زودتر از بچه ها به بخش میرسم و روی صندلی ها میشینم و به بیمارا نگاه
میکنم و تمام تلاشم بر اینه که چشامو تا جایی که میتونم گشاد کنم تا ملت اطراف از
جمله استاد سحر خیز فک نکن خوابم میاد .
احتمالا امروز یکی از ماها کنفرانس داریم . اااااااااااااااه ...........
بهترین سوژه هایی که میشه بهشون زل بزنی و اعتراضی هم ازین توجه ما ندارن
بیماران عزیزن ! همونایی که واسه اموزش ما
خلق شدن !!!!!!!!
خوب چشامو به قول مونا درشت میکنم و مثه یه جغد به اطرافم نگاه میکنم تا از
مقوله خواب منحرف شم !!
شاید چون نزدیک عیده ( اینبار به قول
الهه ) ملت حتی اگه بمیرن هم نمیان بیمارستان ! واسه همین اکثر بیمارای بخش تکراری ان و هرروزم تعدادشون کمتر میشن - بدبختانه به خاطر ما و خوشبختانه به خاطر اونا
.........
اولین کسی که توجه من وشاید هر کس دیگه ای رو به راحتی به خودش جلب میکنه =
به دختر یا شاید بهتره بگم : یک مادر
21 ساله – بچه اش تو دستگاهه و به
نظر من مادر شدن واسش خیلی زوده !
از سنش بچه تر میزنه - شاید به خاطر
لاغری مفرطشه...
از سیاهی کف دست و پاش و حالتایی که داره به راحتی متوجه میشم که ادیکته !
همش از پله ها میره پایین و تو این رفت و امد چند بار با هم چش تو چش میشیم !
خیلی زود برمیگرده به اتاقش !
به روی خودم نمیارم که دوست دارم بدونم چشه ! ولی فک کنم منتظره کسی یا کسانیه
!
دیگه خواب از سرم پرید ................
بلاخره کنجکاوی بر من غلبه میکنه و هنگام گرفتن v.s ازش میپرسم : کی مرخص میشی ؟؟؟
جواب میده : امروز اگه فامیلام بیان
دنبالم مرخصم !
تعجب میکنم ازینکه اطرافیانش انقد بی خیال و بی تفاوت ان ...
هم سن منه ولی اصلا نمیتونم یا شاید نمیخوام
درکش کنم ! انگار هر کدوممون از یه
دنیای جدا اومدیم ..........
به پرونده اش و برگه ای که روش زدن نگاه میکنم و روشو میخونم .
برگه - مربوط به سلامت نی نیشه و عکس
یه بچه روش نقاشی شده و یه جمله ای نوشته زیرش .
مفهوم جمله اینه: مامان به فکر سلامتی من باش .................
بهش نگاه میکنم و دلم واسه همین نقاشی
ام میسوزه .......
واسه بچه نقاشی شده ای که شاید خیلی سالم تر از بچه واقعی این مادره
!!!!!!!!!!
طفلی نمیدونه که مامانش تو زندگی
نگرانی هایی داره که خیلی مهمتر از اونن واین نگرانی ها باعث میشه خودش و
زندگیش با خیلی از هم سناش متفاوت بشه ......
واقعا نمیشه قضاوت کرد- شاید خود این
مامان 21 ساله ام همچین سرنوشتی داشته !!!
شاید مقصر نبوده .....
ولی چرا سرنوشتشو داره تکرار میکنه ؟؟ نمیتونم بفهمم واقعا چرا ؟؟؟؟
دوباره جملرو میخونم و با خودم میگم : این جمله اصلا خونده میشه ؟
چه دل خوشی داشتی نویسنده !!!!!!!!!
یک دخترکوچواو که ناخواسته معتاد متولد شده - واقعا میدونه سلامتی یعنی چی
؟؟؟؟
کسی چه میدونه – شاید اگه لطف خدا نبود الان من و خیلی از ماها به جای اون رو این تخت بودیم ...
دیگه بهش نگاه نمیکنم ! ترجیح میدم به جای نگاه تاسف بار واسه خودشو دخترش و
خونوادش دعا کنم .
تو دلم بلند میگم : خداروشکر و از اتاق میرم بیرون .