تبليغاتX
sonami1990

لیست سیاه.


دیشب یه گروهی اومده بودن یه خورده اون ورتر از پشت پنجره اتاق ما - زیر الاچیق تازه رونمایی شده !! - و در کنار فوتبال دستی!!!!!!!!!!! ابراز شادمانی میکردن در حالی که موسیقی هم پخش میشد و اینا هی تکون تکون میخوردن ....

من واتنام که در جوار پنجره سکنی گزیدیم - اومدیم یه بار تو پر جوونای مردم نزنیم و بهشون گیر ندیم و البته فرصت رو هم  غنیمت شمرده و تصمیم گرفتیم از پنجره به دلقک بازیها و دل خوششون بنگریم تا دلمون یه خورده از حالت ناراحنی خارج شه .

همونطور که به خیل جمعیت دقت میکردیم و داشتیم تک تک شناسایی میکردیم دیدیم به به .....

خانوم حاج اقا که خودشم حاج خانومه اون وسط مجلسی گرم کرده !!! موندم این کی از اتاق رفته بیرون ؟!!

یه خورده که بیشتر زوم کردیم دیدیم یکی دیگه هم که خودیه !! معصومه !!!!!!!!!! البته ایشون تشویق میکردن حاج خانومو ....

و کم کم یه نگاهی که به پیرامون معصومه انداختیم دیدیم اکثریت اشنا دراومدن !!

واسه همین مام که مجلسو خودی دیدیم گفتیم بلاخره  یه اعلام وجودی داشته باشیم و لااقل یه تشویقی بنماییم تا پیری بر ما عارض نشده .

رفتیم به صحن خوابگاه و و شروع کردیم به کف زدن واسه دانشجویان هنرمند و تلاش میکردیم که نشون بدیم خیلی از وضع موجود راضی هستیم و داره بهمون خوش میگذره !!

چشتون روز بد نبینه 5 دقیقه نشده بود که ناظمه اومد با یه ورق و خودکار ....................

در این لحظه - ماها که تجربه همچین لحظاتیو نداشتیم خشکمون زد و چندی از هنرمندان که در اون وسط کار میکردن به طرف در خوابگاه حمله ور شدن و ماهارو تنها گذاشتن !!!!!!!!!1

البته بیشتر از 15 نفر بودیم و ناظمه در حال تذکر بود که ما اهسته اهسته متوجه قضیه شدیم و به همین صورت هم به سمت خوابگاه حرکت کردیم و فکر یکردیم که ناظمه ندیدمون !!

ولی مثه اینکه شناسایی شده بودیم !! چون شب که واسه حضور غیاب اومد گفت که چون میشناختمتون این دفعه رو ندید میگیرم ولی دفعه بعد ....


دیدین ؟ بار ما اومدیم امید به زندگیو در خودمون ببریم بالا .



  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

یکی داوطلب شه با هم به این همه زیبایی بخندیم هر روز !!!


هر روز صبح وقتی چشمانم را میگشایم به خود میگویم :

من این قدرت را دارم که امروز خوشحال باشم و یا غمگین . . .

من میتوانم آنچه را که باید باشم انتخاب کنم.

دیروز مرده است . . .    فردا که هنوز نرسیده است .

من فقط یک روز دارم . . . همین امروز . . .

و من میخواهم که در آن خوشحال باشم و حتما خوشحال خواهم شد...

 


خوب این طرز فکر و نگاه شاید خیلی از ادمها و از جمله من !

اما به نظر شما ایا واقعیت داره ؟

ایا محیط اطرافمون میذاره که ما همیشه در همین عوالم دوست داشتنی بمونیم ؟

چقد شعار ؟ بهتر نیس یه خورده هم باور کنیم که خیلی وقتا با اینکه یه جور دیگه فک میکنی ولی نمیشه یا نمیذارن ؟؟ گاهی گمان نمیکنی و میشود ؟ .........

مثه قضیه همون شعر معروف : تابستونه فصل شادی و خنده ... فصل سر زدن به هر سو !!!!!  و ...

اما خداییش تابستونای الان ( با ارادت خاصی که به مناسبت ولادتم و تعطیلات دارم ولی جدا ماه لج دراریه) کی نا داره که بخنده با این کمبود گلوکز و ماه رمضون ؟ با این هوای چندش که جون بالا میاره کی جرات داره بیاد بیرون ؟

داشتم عرض مینمودم که اتمسفر اطراف ما نمیذاره که مثه یک شهروند شریف و مخلوق سربه راه همواره پوزیتیو بیندیشیم و امیدوار زندگی کنیم و به همه لبخند بزنیم وصبح با انرژی دوبل پاشیم و بدوییم که اتفاقات رو در اغوش بگیریم و کارهایی ازین قبیل که گاهی واقعا مسخره به نظر میرسه مثه الان...

ایا به نظر شما منی که دیروز چن ساعت قبل از کاراموزی پیش روم - با خبر میشم که یه کاراموزی دیگه در بین این شیفت واسم دراومده و دیگه هم تکرار نمیشه و اگه نرم دو کسر حساب میشه -  باید اون وسط لبخند بزنم ؟

ولی خوب من لبخند زدم و کاراموزی پیش رومو انداختم در یک روز دیگه تا اون روز دوشیفت برم ولی سرزنش نشنوم .

بعد ازین لبخند مزخرف - چون شنیده ها حاکی از گیر بودن استاد مربوطه بود -  من واسه اولین بار با فرم کامل  رفتم شیفت شب واسه کاراموزی تازه متولد شده و با چشمانی پر از خواب - حوالی 11 شب - برگشتم اما باید واسه روز دوم همین کاراموزی که در ساعت 8 صبح فردا برگزار میشد کنفرانسی نه چندان ساده و کوتاهو میبلعیدم. ( ناگفته نماند که صبح فردا خانوم سر خوش که بنده باشم کلاس هم داشتم ولی دیگه به نظرم شعور استاد که مدیر گروه هم هست باید برسه وخود به خود منو درک کنه نه ؟

پس 12 تا 1 خوندمو دوباره 4 صبح مثه طفلکا با همون نگاه مثبت و امیدوار به زندگی و البته لبخندی عظیم به دنیا سلام عرض کردم.

مثه یک دانشجوی خوب درسمو خوندمو فرممو اتو کشیده پوشیدم و اماده شدم برم . کیفمو یه نگاه انداختم و خواستم از تو کیف پولم مقداری چرک کف دست بردارم واسه جلوگیری از فنت که یهو دیدم ای دل غافل کیف تخلیه اطلاعاتی شده ...

نگو از کاراموزی دیشب من خیلی ها به فیض رسیدن ....... بله این چنین پی بریم که حدود 50 هزار ناقابل ( گذاشته بودم باهاش کفش بخرم ) واسه یه کاراموزی ناخواسته پیاده شدیم .........

حالا اومدیم و من نصف شبی سرویس نداشتم برم بی انصاف .........

خوشم میاد به دویست تومنی هم رحم نکرده ....

الان تو این وضعیت میشه به صبح زیبا و صدای قناری ها سلام کرد ؟ پس " سالی که نکوست از بهارش پیادست " کجا کاربرد داره ؟؟؟؟؟

ولی بازم من به روی خودم نیاوردم ولی لبخندم نزدم ! فقط در یک حالت بهت بودم ....

رفتم کاراموزی و کنفرانسم دادیم و چنتا بیماری ناشناخته جدید هم گرفتم که یحتمل لاعلاجم هست و بر گشتم - تو راه متوجه شدم کتاب موردنیاز واسه کنفرانسامو که امانت بوده - بیمارستان جا گذاشتم ....

تا رسیدم دوستان خبرهای خوشی رو به سوی من روانه کردند !

اینکه کاراموزی تابستون که من روش کلی حساب کرده بودم - تغییر مکان داده و اینکه استاد در میات چنتا غایب منو کاندید کردن البته واسه حذف درس مربوطه  .....

 ( تو همچنان لبخند بزن به زندگی !!!! )


ها راستی فقط اینا که نیس !

هنو ادامه داره : فردام یه ارائه نافرم تر دارم / یکی از دوستان نیز باهام پیسه / کفشم ندارم / احساس پیری و زشتی هم که میکنم / ساعت 4 ام کلاس دارم تا 6 / حالت تهوع ام دارم / پامونم که میذاریم بلوک زایمان طبیعی میشه مثه درس تاریخ / استادامونم که همه زده به اون در خداروشکر / خونه ام که نمیشه رفت / امتحانام که داره میاد و ما هنوز کاراموزیمون تموم نشده / خوابگامونم که مثه اسایشگاه سالمندان شده و هممون افسردگی ماژور گرفتیم / هیچ کس به حرفمون گوش نمیده / دختره میاد حولشو تو سینک ظرفشویی میشوره / اتاقای دیگه دمپایی های مارو از جلو در میبرن/ افاسمان مریضم که خوب نیس ! / مغازه های کنار سوپری ام که فهمیدن ما ماست زیاد میخریم / جورابامم که کپک زده / ..............

وای چه همه بدبختی دارم من - حالیمم نیس !!!!!!!!!!!


ای خدا پس کو اون یسر بعد عسر ؟؟ شکرت .


  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

همه چیزم شدی ، چه زود !


  بهار یعنی :

نارنج هایی که -

هر اردیبهشت بوی تو را میدهند .........    




من که اینجا کاری نمیکنم .

فقط گهگاه -  آمدن تو را در دفترم ثبت میکنم ...       



  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

دلم گرفته ...


این منم پروردگار مهربانت ... خالقت ... اینک صدایم کن مرا ...

با قطره اشکی به پیش آور دو دست خالی خود را ...

با زبان بسته ات کاری ندارم !!


لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم .

غریب این زمین خاکی ام ...

آیا عزیزم حاجتی داری؟


به نجوایی صدایم کن ...

بدان آغوش من باز است ...

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد ...



  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

بیا اینم از دومیش.

و دوباره سلام .

با دست پر اومدم بازم !!!!!!!!

امروز دومین جدیدالورود رو هم گرفتم البته بدون کسب امار زایمانی .

این هم پسر بود و مثه اولی گروید1 / انقدم چش سفید بود که نگو !!!!!! زورش میومد گریه کنه و فقط نگامیکرد !!

کنترل این لیبرم خداروشکر بهتر از اولی بود .

هرچند استاد غرشو زد ولی خودم از سیر تکاملیم راضی بودم  !!!!!!!

اینم بگم که مثه اون اولی - یکی ازون استادای جیگر طلا که چش دیدن منو نداره سر زایمان حاضر بود !!

( چون فامیلش تخت کناری داشت زایمان میکرد ) حالا جالبه اخر کاری هم میخواس استادمونو دک کنه و بیاد منو همراهی کنه ...... خداوندا .........

( فک کنم سر رگ گرفتن از مریضش دچار سوتفاهم شده بود )

راستی این دفه علاوه بر این استاد یکی دیگه از استادان تازه به پست نائل شده هم به محض اماده شدن من وارد بخش شد - واسه بازدید !!!!!!!! شانسمو بگردم من .........

که خود استادمون هول شده بود و اگه اماده نبودم همونجا مرخصمون میکرد که بریم !! ولی دیگه من پوزیشنو گرفته بودم و معلوم نیس تو دلش چه فحشی بهم داده .............

از کاراموزی با این استادمون 4 روز دیگه مونده - انشاا... تو این چند روز باقیمونده یکی دیگه هم قسمت همه گروه بشه .

الهی امین.



  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

جرات داری بیا بریم سفر!

خوب الانکه چشام از حالت خون آشامی خارج شده ولی دیگه حس مسئولیت نسبت به اینجا نمیذاره و باید حتما - وصف حال مختصری از خودم بیان کنم ولی جدا هنوزم احساس میکنم چشام داره از کاسه مخصوصش میزنه بیرون.

جای همه خالی از دیروز یه قیافه داغونی تشکیل دادم که قاصرم از بیانش ..............

با این همه مشقتی که گذروندیم ولی اصلا پشیمووووووون نیستم و اگه دوباره یه وقت ازاد خودشو به ما اختصاص بده - اینگونه حرکاتو حتما از خودمون بروز خواهیم داد !!!!!!!!!!!!!!!

من و بیشتر از من مونا ارتباط تنگاتنگی با ابزاری به نام پرپری برقرار کرد !!!!!!!!!!!!!!!  بنده تازه فهمیدم که وقتی اعصاب ندارم چقد خطرناک میتونم بشم .......  و البته سق سیاه معروفم در اینجا نباید نادیده گرفت .........

و کلی اتفاقات دیگه که جونی از ما بالا اورد تا ما دوباره به اینجا برسیم ....

واقعا تعطیلی ام جنبه میخواد ...................



  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

روزت مبارک مامیییییی.


ایمانم از دعای توست و

خدایم را از زبان تو شناخته ام .

عبادت را تو به من آموخته ای -

  مادر! ای الهه مهر.



  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

اتنا چکمه پوش.


خوب امروز هم یک روز دیگه از کاراموزی بلوکو سپری کردیم در حالی که روز قبل هیچیییییییی بیمار نبود و ما در فضای دلنشین بلوک با دمپایی های ست مون قدم میزدیم.

انقد ناشکری کردیم که امروز از در و دیوار مادر باردار نازل میشد و بیچاره ما پنج تا که همرو پذیرش میکردیم و جالبه که بدبختیاشون واسه ما بود فقط .

پرسنل محترم 13بدر تشکیل دادن مثه همیشه و هراز گاهی واسه تنوع رو ما کلید میکردن و گیرایی میدان که هیچ پایه و اساس عقلانی نداشت خداروشکر .

( دوس دارم اون خدمه مسخرو بزنم !! )

تنها نکته مثبت کاراموزی امروز این بود که بلاخره قسمت اتنا هم شد که واسه اولین بار اون چکمه های گندرو بپوشه و  زایمان بگیره !!!!!!!!!!!!!!!!!!

ولی چه زایمانی ؟ بازم استاد اجازه نمیداد که درست کار کنی !

خودش دستشو گرفته و بعد میگه چرا مانورو اونجا انجام میدی ؟!!!!!!!!!!!!

خوب جیگر طلا دستتو بردار تا ما در همان مکان مورد نظر مانوو به اجرا دربیاریم ..........

اینا همه یه طرف حرکات عجیب و غریب مریض معضل گند تری شده بود .........

راستی - اولین نی نی که اتنا گرفت ( همانند من و مونا ) پسر بود و خودشو به قول معروف خر کرده بودو مثه نی نی که من گرفتم - بدحال بود !!!!!!!!!

خسته نباشی اتنا خانوووووووووووم .

نکته قابل تامل این بود که به اندازه همه عمر کاراموزی هامون خسته شدیم ولی بازدهی اصلا خوب نبود و امارش رسید به گروه بچه هایی که شیفت عصر بودن ..........

انقد خسته که نماز صب تو سجده خوابم میبره ........




  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

این است احساس من .


یادتونه سر کلاس تخته پاک کن رو خیس میکردیم میکشیدیم رو تخته 
فکر میکردیم خیلی تمیز شد  ؟؟
بعد که تخته خشک میشد میدیدم چه گندی زدیم . . . !

الان همین حس رو نسبت به زندگی دارم !!!!!!!!!!



  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

یک روز بهاری دیگر مارا فرا خواند.


سلام . شبتون به خیر .

امشب قرار نبود اتنا بیاد بیرون مثلا !

هم دوست داشت بیاد هم دوست نداشت !!!!!!!!!!!

واسه همین قبل از ساعت مقرر رفته بود زیر پتو و تریپ خستگی گرفته بود ..............

سرانجام با اشاره ای به هوای بهاری بیرون و فواید پیاده روی به این نتیجه بزرگ رسیدن که بهتره از حالت دپسردگی خارج بشن .

پس امشب هم مثل شبهای پیش به سمت محیط بیرون از یونیور سرازیر شدیم - ائتلاف بزرگ من و اتنا !!!!!!  ( به دلیل اینکه مونا رفته بود به دیار خودش درنتیجه از افتخار همراهی با ما بی نصیب موند. )

مثل همیشه پاک و طاهر - سر به زیر و خانووم - بدون کوچکترین حاشیه ای -  با دستانی پر -  سر ساعت موعود به کلبه احزانمون برگشتیم در حالی که روحیه خواهر شهابی به خاطر مصرف گوجه سبز بسیار بسیار بشاش گشته بود.

تازه پس از رسیدن به اتاق به این نتیجه رسیدیم که بهتره تختمون جا به جا شه و با این حرکت دیگه شادی اتنا تکمیل شد و الان با اسودگی در بالای سر بنده زندگی میکنند.

کلا که امروز با اون مانتو نویی هم که خرید و زبون جدیدی که به صورت ناگهانی یاد گرفتیم روز اتنا بود.

البته شانس اورد که دستش مصدوم بود و والیبال بازی نکرد چون شدیدا در معرض خطر هاپیرذوقیدگی بود !

( هر دو ست امروزو گروه ما برد )



  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

به افتخارش ...



سلامتی اونایی که خیلی وقته بریدن . . .

دیگه نه ناز میکشن . . .
نه انتظار میکشن . . .
نه آه میکشن
. . .
نه درد میکشن . . .
نه فریاد میکشن
. . . 

فقط دست میکشن و میرن . . .


سلامتی من . . .



  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

ایا ما عقده ای میشویم ایا ؟؟؟؟


 شکلکهای جالب و متنوع آروین

خوب در اینجا میخوام اعلام کنم که :

امروز همون 5may معروفه !!   شکلکهای جالب آروین

(اشتباه نکنین خواهشا - کرم مای نیس !!!!!!!!)

به مردم شریف کشورای دیگه کار ندارم ولی خیل عظیمی از هم وطنان من نمیدونن امروز چه روزیه !!!!!!!

بدون هیچ پرسش و پاسخی - سریعا میرم سر اصل مطلب ! چون میدونم که غیر از خودم و همکاران محترم هیشکی خبر نداره که امروز روز جهانی منه ! روز جهانی من و دوستانم !! روز جهانی ماما .........  شکلکهای جالب آروین  


تا این لحظه که کسی قبل اعلام این روز مبارک توسط شخص خودم -  بهم تبریک نگفته و بسیار امیدوارانه چشم دوختم به فردا تا ببینیم رسانه ملی میتونه نظر اذهان عمومیو به سمت ما سوق بده یا نه ؟؟!!!   شکلکهای جالب و متنوع آروین

ولی خداییش خیلی باحاله هاااا !!!!!!


به زور در تلاشیم ملتو متوجه خودمون کنیم  تا بهمون تبریک بگن و ذوق کنیم که یکی یادشه روزمونه !!!.............  شکلکهای جالب و متنوع آروین

هیشکی نمیدونه همچین روزی ام هست  واسه همین ما واسه جبران خوشی که توسط بقیه در این روز از دست میره  به طرز وحشتناکی شادمانیم !!!!!!!!

از اول این هفته رفتیم پیشواز و هر روز میریم یه کافی شاپ جدید و چیزای عجیب غریب سفارش میدیم !!

امشبم با چندی از بچه ها رفتیم بیرون و در فضای سبز هندونه خوردیم !!!! شکلکهای جالب و متنوع آروین

فرداشبم دوباره میریم بیرون و احتمالا این پروژ تا اخر هفته یا شایدم هفته های اتی ادامه داشته باشد!!!!


پس دراینجا ملاحظه کردیم که هرچند خیلی ها از وجود این روز بی خبرن ولی ما اصلا ناراحت نیستیم و اصلا جای خالی تبریکو احساس نمیکنیم.


راستی جشن و کیک با عکس نی نی پیشکش کلاس ولی این جملرو تقدیم میکنم به همه دوستان ماما :

عطیه ی الهی در دستان پر توانت نبض حیات را  در نوزاد متجلی می سازد و ضربان قلبت ترنم آهنگ زیبایی است که نوید بخش مهر مادری است.         

 شکلکهای جالب آروین




  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

همه چی اروم و تحت کنترله !!!!!!!!!!


با سلام و عرض ادب !

امروز یعنی در مورخه 91/2/14 و در نزدیکی های ظهر ( فک کنم ساعت 11:30 -12 )

بنده برای اولین بار - یک عدد جوجو گرفتم البته با :کمک و همکاری شدید استاد .

شکلکهای جالب و متنوع آروین

ای بابا هرچی ما این استادو زدیم کنار نرف اونطرف و سر اخر گفت : چرا منو میزنی اونور ؟!!!!!!

اما به هر نکبتی بود به یک گل پسر کوچولو به نام فرشاد -

کمک کردیم بیاد تو این عالم .

  شکلکهای جالب و متنوع آروین

هرچند استاد کلی غر زد و راضی به نظر نمیرسید و من خیلی خوب نبودم اما همین بس بود که مامان نی نی - وقتی داشتم با دقت بخیه میزدم بهم گفت :

شما خیلی به من کمک کردین ! دستتون درد نکنه !! اسمتون چیه ؟!!

ولی از شانس ما اون موقع استاد نبود که ببینه چقد مریضم ازم راضیه !!!!!!!!!!!!!!

فدای سرم اصلا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تازه اینجوری ام گرفتمش که کار بسیار ساده ای بود برخلاف تصور من.کد آویز - وبلاگ - زیباسازی- تصاویر متحرک

این اولیش بود که با همه سوتی ها و خرابکاری ها گذشت -

قول میدم در اینده بهتر و بهتر بشم .

انشاا...



  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

نفس کشیدن سخته ...

آدم هـا می آینـد . . .

زنـدگی می کننـد . . .

می میـرنـد و می رونـد . . .

امـا فـاجعـه ی زنـدگی  تــو آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه

آدمی می رود امــا نـمی میـرد !!

مـی مـــانــد . . .

و نبـودنـش در بـودن  تـو چنـان تـه نـشیـن می شـود کـه

تـــو می میـری ! !

در حالـی کـه زنــده ای . . .



  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

برید کنار داره میاد !!!!!!!!!!!!!!!!



خوب کم کم همه داریم پا به سن میذاریم .......  

واینک مونا . ( حالا خیلی ذوق نکن یه سال کمتر یا بیشتر زیاد محسوس نیس )


یه جایی ذکر کردی که اصلا انتظار کادونداری ...  

گوسفندم که نمیخوای واست قربونی کنم دوباره !!!!!!

ولی چون تصمیم دارم خیلی خجالتت بدم میخوام بهت تبریک بگم این روز میمونو !

راستی چون امروز مخصوص تو هست - همه وظایف اتاق    و http://www.clip2ni.com/Forum/images/smilies/204.gif ما به عهدته !

ببینم چه میکنی !   http://www.clip2ni.com/Forum/images/smilies/195.gif

( توجه داشته باش که باید با روی باز این کارارو انجام بدی هااااااا )


البته الان که تریپ میگرن برداشتی و اتاق حکومت نظامیه .... 

ولی منکه میدونم واسه فرار از شیرینی و انجام وظایفه این فیلما !!!!


دعایی که امسال واست در نظر گرفتم با اون دعای معروف همیشگی فرق داره !

اگه گفتی چیه ؟؟؟؟؟

اینکه زودتر فارغ التحصیل بشی و ازین شهر راحت شی . 

همگی بگین امییییییییین.   

تولدت مبارک با بهترین ارزوها .

 گروه گل یاس




گروه گل یاس




  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

گاهی قاصدک دوباره - خبر از دلم میاره .......

دیروز از خونه اومدم اما فک میکنم چند هفته اس که اومدم !!!!!

وقتی اومدم اتاق - شرشره به تختامون بسته شده بود !!! به همراه کلی خوراکی و شیرینی های خوشگل.

نه واسه ورود من نبود!! بلکه تولد وجیهه بود .

خوب امروز اخرین کنفرانس این ترم رو هم دادیم در شرایطی که کلیپ بین ارائه مون جذاب تر و مهم تر از خود درس بود .

نکته قابل تامل در این کلاس مربوط به اخر کلاس بود  که ریشه اش برمیگرده به ابتدای کلاس و فریاد اعتراض ما به بی اعتنایی جامعه نسبت به روز جهانی و بزرگ ماما !!!!!!!!!!!!!

و پیرو همین حرکات - در پایان ساعت درسی - وقتی که همه داشتیم واسه رفتن اقدام میکردیم - استاد با فهم و کمالاتمون اومد پیش نماینده و مبلغ هنگفتی رو به ایشون عنایت کرد تا واسه روز ماما که البته هیچ ربطی هم به ایشون نداشت واسه ما کیک بخره و به عبارتی امید به زندگی رو در ما تقویت کنه !!!!!!!!!!!!!

بنده خدا یه سری دیگه هم واسه کلاس ما بستنی 700 پیاده شده و با این کارش یه جوری شدیم !!!

فک کنم احساس شرمندگی یا اینکه باید جبران کنیم محبتشو یا یه چیزی شبیه همینا .

امشبم که رفتیم بیرون به بستنی فروشی جدیدی که الناز به مونا یاد داده بود !!!!!!!!!!!!!!!

جاتون خالی یه طعم لیمو ترشی خوردم که دیگه تا چندین شب نیازی به مسواک ندارم !! چون انگار خمیر دندون کلوز اپمو خالی خالی میل نمودم ..................... 

تازه یکی از خواهران خوابگاهمونو با کیسش دیدیم و کلی حرص خوردیم که واقعا چراااااااااااا ؟؟؟ چراااااااااا ؟ حیف کرد خودشو واقعا .....

به هر چشمی نگاه کنی  به هم نمیان .............. البته اصلا به ما مربوط نیس !

شاید مسخره باشه ولی تو میوه فروشی تا چشمم به تمر هندیا افتاد یاد امیررضا افتادم و اگه یه بار دیگه سرمو بلندمیکردم و بهش نگاه میکردم گریه ام در میومد .....

یاد اون روزا به خیر خدا ......................

تو سرویس هم یه پروژ های جدید واسه روزهای اتی کشیدیم و

بعدشم که اومدیم رفتیم سالن و ارادت خودمونو به ورزش مملکت اعلام کردیم .

در حین برگشت با مونا -  محوطه خوابگاه مملو از هم شیره های در حال صحبت با گوشی بود و در اینجا بود که مونا اهی از درون کشید ..........

ولی بهش یاداوری کردم که اینا گوشیاشون از نوع کیسره و خودشون مقصر نیستن طفلیاااااااا؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

ارائه این خدمات مربوط به خود گوشیه و در داخلش شماره های خاصی تعبیه شده که خود به خود بهشون زنگ میزنه و اس میفرسته ..........

و مونا هم بلافاصله تایید کرد و یادش اومد که گوشی ما نوکیاس نه کیسر !!!!!!!!!!!!!!!

 و هم اکنون که دارم این پستو میذارم به شدت تشنمه .

کاش یه هندونه خریده بودیم !!!!!




  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

چند روزه میشه که رفتی - اما انگاری یه ساله !!!!!!!!!




شبها زیر دوش اب سرد –

بی صدا رها میکنم بغض زخم هایم را ................

وهمه میگویند :

خوش به حالش ! چه اسان فراموش کرد .......


     وباز هشتم ماه .............................




  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

بسته ام بار سفر را .


خوب من فردا بدون هیچ برنامه از پیش تعیین شده میخوام برم خونه !

هنوز از استاد گرامی اجازه 5 شنبرو نگرفتم ولی اراده کردم که برم ...... بی خیال استاد !!!!!!!!

از چند شب پیش میریم عراداری تو دانشگاه . خیلی خوبه - جای همه خالی .

یکی از معدود نکات مثبت دانشگاه همین مراسم عراداریشه که من کلی باهاش حال میکنم .

و امروز :

صبح کلاس روان داشتیم و استادمون مثه خیلی وقتا دیرتر از همه استادا اومد ...

و این فرصت خوبی بود تا ما کلاسو روسرمون بذاریم !!!!!

تو همین حال و هوا  بودیم و من خیرسرم رفته بودم صندلی جلو نشسته بودم که یهو یه  برادر فسقلی ترم پایینی از کلاس کناری  با قیافه عصبانی اومد و محکم به در زد و  گفت : خانوماااااااا سااااااااکت ......

طفلک مثلا داشت مارو دعوا میکرد ولی انگاری خودش میخواست گریه کنه !!!

و چون اصلا ابهت لازمو نداشت  فقط جو کلاسو بیشتر متشنج کرد !!!!!!!

و  در اخر با حالت پیس معروف -  به هممون نگاه کرد و رفت بزرگترش که استاد باشرو فرستاد ............

بعد کلاس رفتیم واسه کربلا / اسم سمیه خانم دراومد و پیش بینی چن روزه من به حقیقت پیوست و بلاخره یکی از اتاق ما راهی کربلا شد .

ظهرم رفتیم کلاس تربیت بدنی و  عشق من : والیبال ......

دوتا تیم شدیم و 2ست بازی کردیم زیر نظر استاد که مساوی تموم شد .


امشبم 8نفری رفتیم گردش بعد کلاس و یه ایس پکایی خوردیم بی مزه ..... حیف .

بعدشم طبق نظر دوستان پفک خوردیم که طعم مسخره اشو یادمون بره و هضم شه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و بعد رفتیم تخمه خریدیم چون تخمه هایی که شب پیش خریده بودیمو تو ایستگاه جا گذاشته بودیم !!!!


فردام کاراموزی داریم - درمانگاه .

و باز کنفرانس باید بدیم - اما من تا الان هیجی ازش مطالعه نکردم و فقط  چمدون فردامو بستم اونم نه کامل .

بعد کلاس انشاا... میرم دیگه به سمت وطن .

متشکرم خداااااااااااااا .....

ممنون به خاطر دیروز و امروز و فردا ........

به خاطر همه چیز شکر ....

داده ها و نداده ها .



  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

امان ازین زمونه ...


هر پرهیزكار گذشته ای دارد -

و هــــــــــــــــــــــــــــــــر گناهكار آینده ای !! 

پس زود قضاوت نکــــــن . . . !



  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

آبرو داریت منو کشته !


با کاسته شدن از سردی هوا و بهبود اوضاع جوی  – به یاد حال و هوای پارسال افتادم و شب های پر از خاطره ای که تو خوابگاه قبلی گذروندیم .

یکی از شب های خوابگاه دوم ما که پشت بومی داشت ابر.

اون شب مثه چندین بار قبل گروهی تو خیابون به جون هم افتاده بودن ولی اینبار دعوا خونوادگی بود و صدای زن از مرد تشخیص داده نمیشد بسکه فریاد میزدن بندگان خدا !!!!!!!!!

محل این واقعه درست پشت پنجره اتاق خوشگل ما بود ( وای که چه اتاقی بود – ااااااااااااااای ...... )

ولی از بخت بلند ما و اطمینان بالایی که در مسئولین عزیز به چشم میخوره یاشایدم حس مسئولیت پذیری بالای ایشان پشت پنجره ها از بیرون شیشه هایی تعبیه کرده بودند که میدان دید مارو تقریبا صفر کرده بود و هیچی رویت نمیشد جز صدا که البته اگه توان مقابله با اونم داشتن حتما یه تدبیری می اندیشیدند ........

خوب ما دراین لحظه با کنجکاوی بالامون که نمیتونستیم بجنگیم پس به دنبال یافتن راهی شدیم تا بتونیم یه درس از درس های زندگی رو از نزدیک مشاهده کنیم پس با اشاره یکی که یادم نیس کی بود همگی متوجه پشت بام شده و به طرف در واحد حمله ور شدیم .

همه تندتر از جلویی میدوییدن تا دمپایی بهشون برسه .

اتنا در جلو بنده و مونا در پشت سربا سرعت نور میدوییدیم- با خیل عظیمی از هم واحدی ها !!!!!!!!

اینو هم بگم که پشت بوم خوابگاه علاوه بر یک پشت بوم –     

محلی برای دیدن ستاره ها همراه با خوردن هندونه و چایی و ... و خلاصه شب نشینی بود و همچنین  محلی کم نظیر برای  پهن کردن رخت ها پس مسلما باید طناب هم می داشت که البته این طناب های ما از جنس اهن بود اونم چه اهنی و از همه جالب تر اینکه در شب تقریبا دیده نمیشد و باید چشماتو خیلی درشت میکردی و با دقت فراوان از کنارش عبور میکردی .

خوب دراون لحظات پر از استرس که همه قصد داشتن از هم جلو بزنن کسی فرصت درشت کردن چشمو نداشت و تنها کاری هم که نمیکرد دقت بود .........

پس همین که وارد پشت بوم شدم و از درش گذشتم – چند قدمی رو بیشتر طی نکرده بودم که احساس کردم یکی خفتم کرده و مانع رفتنم شده ...  به عقب برگردونده شدم ولی خوشبختانه مقاومت کردمو نیفتادم ! جو بسیار خرابی بود اما درس زندگی که باید کسب میکردم مهمتر از سلامتی بود و به سرعت رفتم پیش دوستان که رو لبه دیوار خودشونو اویزون کرده بودن و اصلا توجهی به پوزیشن خطرناکشون نداشتن !!

کلا که بنده و همه کسایی که اونجا بودیم عقلمون رو به دست فراموشی سپرده بودیم اون موقع و رفتیم رو لبه سست دیوار اویزون شدیم و غیر از چنتا فحش درس دیگه ای هم نگرفتیم و برگشتیم پایین تو اتاق .

بعد اینکه برگشتیم تازه دردو حس میکردم و کم کم با یه حالت طفلکی ماجرارو  رو کردم  و وسط صحبتام به گوشه چشم اتنا نگاه میکردم که کبود شده !!!!!!!!!!

بعد تعریف حادثه ای که به من برخورد کرده بود- اتنام لو داد که از قضا سیم اهنی سد راه اونم شده واتفاقی مشابه من رخ داده واسش !

ولی به خاطر اختلاف قدیمون به جای گردن من چش اون دچار سانحه شده .

من واتنا داشتیم از درد عظیممون و از وضعیت های ناجورمون میگفتیم و لبخند میزدیم تا جلو مونا مشخص نشه که چه نکبتی رو طی کردیم.

ولی مونا به طرز فجیهی میخندید و تقریبا ضعف کرده بود .........

داشت بهمون بر میخورد که چرا این دختره اینجوری شده و کولی بازی راه انداخته...

که مونا دهان باز کردو خودشو لو داد !!!

بله ایشونم به سیم اهنی برخورد کرده والبته برخلاف ما نتونسته مقاومت کنه و به پشت خورده زمین ........

تازه بدتر از همه- تا دقایقی  نشسته بوده رو زمین  و به اطرافش نگاه میکرده تا ببینه کسی  تو اون پوزیشن دیده اش یا نه ؟



  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

بیایید با طبیعت آشتی کنیم .


http://up.vatandownload.com/images/7pkc513gfkuttlbthncv.gif


چن ساعت قبل از گردش برگشتیم.

اردو کوهنوردی از طرف دانشگاه !

این دفعه برخلاف خیلی از دفعات قبل اسم هممون در اومد !!!!!!!!!!!!!!

البته به گفته مسئول محترم امور ورزشی خوابگاه ( همون هم اتاقی معروفمون ) اسامی هممونو در اوردن ..........

و دیگه نیازی به همه برای یکی - یکی برای همه پیدا نکردیم و کله صب 7نفری راهی شدیم.

کلا که از موندن تو خوابگاه خیلی بهتر بود.

هرچند که بارها نزدیک بود سقوط کنم و در دیار غربت جون مرگ شم  Smilehaa

یا سیب زمینی های آتیشیمون خام ازکار دراومد Smilehaa


و یا بارو بندیلمون اولش خیلی سنگین بود و جونمونو بالا اورده بود Smilehaa

یا خیلی از بچه ها زیر بارون کاملا خیس شدن و .........   Smilehaa

ولی من و معصومه تونستیم یه قله فتح کنیم  Smilehaa  -

کلی عکس و فیلم جدید از خودمون گرفتیم     - 

به تفاوت فاحش وضعیت جوی قسمت های مختلف شهر پی بردیم   Smilehaa -

تو سرویس موج مکزیکی رفتیم  Smilehaa

و همچنین  یه نهارم به زور از دانشگاه گرفتیم   Smilehaa

و از همه مهمتر مقداری هوای پاک تنقس کردیم -

چشمون به چنتا تپه و درخت افتاد ودلمون باز شد . Smilehaa


http://up.vatandownload.com/images/7pkc513gfkuttlbthncv.gif




  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

تا باشه ازین بیمارا ........


و امروز بعد چندین روز کاراموزی به محض ورودمون به درمانگاه با صحنه ای کم نظیر مواجه شدیم !!!!!!!!!!

یک خانم تیشان فیشان !! روی یکی از صندلی های مخصوص بیمار – تو اتاق – نشسته بود و لباشو که دورش یه خط قهوه ای داشت رو به زیبایی غنچه کرده بود !!!!!!!!!!!!!

ماهام ندید بدید اینجور سوژه ها - سر از پا نمیشناختیم .

بنده در ابتدا بی اعتنا به کیس مورد نظر روی تخت نشسته بودم و مشغول فک کردن به اوضاع نابسامان شهر بودم ولی کم کم با دیدن حرکات اطرافم و البته جمله تامل برانگیز مونا  :

کاش  مامانم اینجوری بود !!!!!!!!!!!!!

( خوشم میاد از خودش مایه نمیذاره ! البته بلافاصله توبه کرد طفلی )

کنجکاو شدم تا ببینم قضیه از چه قراره ........

در اون لحظه من با  مونا و الهه در یک سمت بودیم .

مونا به گفته خودش غرق در موهای افشوووووون طرف بود و الهه کلا لاتقل شده بود و حرفی واسه گفتن نداشت البته بعدها که زبونشون باز شد هی تکرار میکرد : بچه ها فک میکنه من گدام !

( تو اون روپوشای سفید و کثیف و اتو نکشیدمون که مثه کفن بود دست کمی هم نداشتیم )

 و بعدا که بیشتر مسلط شده بود - تاکید زیادی رو کلمه کت داشت و هی میگفت :

 کت پوشیده !! باور کنید کت پوشیده!!  نگا کته ! نه تو کتشو نگا !!!!!!!! کتش تا اینجاس !! میدونی که این کته ؟!!!!!

 و اتنا کمی اونطرف تر – نزدیک تر از ما به خانوم زیبا – در موقعیت تقریبا روبروی ایشون رو صندلی نشسته بود و بعد از هر نگاه نافذی که بهش میکرد – سرشو مینداخت پایین و تکونش میداد در حالی که ابروهاشو داده بالا !!!!!!!!!

حالتی شبیه وقتی که کسی حقتو میخوره و چیزی نداری که بگی ! یا مثه یه مادربزرگ که از دوره زمونه در عجبه  یا مثه وقتی  که داری تو دلت خودتو فحش میدی ..........

و بعد این حرکات یه نگاه همراه با لبخند هم تحویل ما میداد تا روحیمونو از دست ندیم .

و اینک معصومه : شونه به شونه ایشون نشسته بود با زاویه ای  حاده در جهت پرنسس که انگار میخواس  در اغوش بگیرش !!!!!!!!!!! به دهن زنه نگا میکرد و هر حرفی که ایشوون میگفتنو با جون و دل میپذیرفت و با حرکت سر موافقت خودشو اعلام میکرد...

(لازم به ذکره که ایشون هیچ توجهی به ماها نداشت ومخاطبش مامای محترم درمانگاه بود )

در این جو سنگین من هی به حوصله ای که این خانوم که به گفته خودش بسیار بسیار نگرانه فک میکردم و اینکه چه جوری یه ادم از یه طرف جوون به نظر میرسه و از یه طرف دیگه پیر دیده میشه ؟!! ( اینو مطمئنم چون از جهت های مختلف ایشونو بازبینی کردم ) و در اخر اومدم کنارش نشستم تا کاملا حلاجیش کنم که یهو خنده بر من غلبه کرد و نزدیک بود قه قه سر بدم که خوشبختانه  بهونه سرما خوردگی به کمکمون اومد  و با دستمال جلو دهنمو گرفته و به سرعت رفتم پشت پرده ( همون جای قبلیم ) و هدفم به گل نشست ......

ولی جدا زنه سن داشت .

در ادامه مشخص شد که این خانوم یک ارایشگر بسیار ماهرند و همین اندکی تعجب مارو کم کرد و توجیه شدیم که حق داره بنده خدا چون یکی از شیوه های جذب مشتریه دیگه ........

و البته ناگفته نماند که ازونجایی که ایشون اشنایی زیادی با مامای درمانگاه داشتند – فقط باید دکتر متخصص بهش دست میزد!!

واجازه اموزش روی ایشون به هیچ یک از ما داده نشد !   حتی استادمون .......

وداغ یک مورد نادر رو دلمون موند .



  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

عجبا !!!!!!


با شروع فصل گرما من بی جنبه سرما خوردم .

اگه تو زمستون حداقل یه بار سرما میخوردم دلم نمیسوخت ولی دیگه اینجوری سرما خوردن خیلی زوره ......

تقریبا 1هفته اس که بیمارم .  تازه مرضمم به اتنا منتقل کردم.

چن روز پیش رفتیمو کلی قرص گرفتیم وبا اینکه اتنا با تمام انگشتاش ساعت دقیق خوردن قرصارو حساب میکنه ولی افاقه نکرد که نکرد.

فعلا چش دوختیم به گذر زمان ...........



  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

خوشگلی زیاد دردسر داره !


خوب بعد از رفتن پدر و مادر به سفر زیارتی بنده شدم یکی از عناصر اصلی ! با مسئولیت هایی شبیه یک مادر .....

شبانه روزی در حال اماده کردن غذا و دم کردن چای و لیست خرید تهیه کردن البته ناگفته نمونه که بعد عید خیلی هم سحر خیز شده بودم تا جناب علیرضا به مدرسشون برسن و تغذیشون هم فراموش نشه یه وقت ......

یک روز عصر بعد از سال نو جو خرید به جونمون افتاد و طفلی علیرضارو هم از خواب ناز پروندیم که پاشو بریم بیرون.

طفلک چشاشو نمیتونس باز کنه و اصرار داشت که نریم ولی به علت اینکه از تنهایی میترسید مجبور بود باهامون بیاد.

من و زهراجون در حال اماده شدن بودیم و این ابجی ارشد ما گیر داده بود که :

زود باشین دیگه ...    باید از من یاد بگیرین ! به سرعت من در اماده شدن دقت کردین ؟ 

مام بی خیال به کار خودمون ادامه میدادیم ........

تقریبا من و زهرا اماده شده بودیم و کارمون به انتها رسید  که یهو  دیدیدم به به حاج خانوم تازه دست به کار شدن و مشغول  کم و زیاد کردن خطوط صورته.....  Smilehaa

بدون توجه رفتم بیرون و رو صندلی همیشگی خودم تو ماشین نشستم.

داشتم به در ویوار نگاه میکردم که متوجه شدم کم کم همگی دارن میان - از جمله خواهر گرام.

چشتون روز بد نبینه ایشون اومدن و در جوار بنده قرار گرفتن و دهنی از من باز موند که تا اون روز نمونده بود .....   Smilehaa

یه توضیح اجمالی از ایشون خواستم راجع به حرکاتی که انجام دادن و ایشون هم دلیل به ظاهر قانع کننده ای دادن و در اون لحظه مارو قانع کردن البته من همچنان اصرار داشتم که قبلا بهتر بودی ولی خودش خیلی راضی بود !  Smilehaa

راه افتادیم به سمت محل خرید و منو زهراجون طبق خیلی از مواقع جان فشانی نموده و رفتیم که موارد لازم رو خریداری کنیم .

همونطور که دراینجا ملاحظه نمودید هم شیره محترم وارد جامعه نشد .

بعد از اتمام این مرحله راه افتادیم به سمت موارد بعد که البته خیلی زود  به گل نشست این موارد بعد !

چون هنوز به جایی نرسیده - خوردیم به یه  4 راه و چراغ سبز و قرمزو زرد و گروهی از ماشینها که حرکت میکردن و گروهی که خشک شده بودند و پلیسی که پشتش به ما بود و کمربند هایی  که بسته نشده بود و صورت ابجی ما .........    Smilehaa

تا اومدیم رد شیم چراغ زرد تبدیل به قرمز شده گویا و ما حواسمون نبوده ......

از چراغ که رد شدیم از همه طرف ماشین میومد و صدای بوق های ممتد به گوش میرسید ........

تا اومدیم برسیم به اونور جلومون پلیس سبز شد البته در یک حالتی که پشتش به ما بود و متوجه ماشین در عقب کلش نبود و نزدیک بود خودشو جوون مرگ کنه ...... در این لحظه صدای بوق ها شدت گرفته بود !!!!!!!!!!!!!  Smilehaa

از صدای همهمه ایجادشده اقا پلیسه برگشت و پشت سرشو نگا کرد و مام با حرکت تکنیکی خواهرمون از میلیمتریشون سبقترو گرفتیم ولی به سرعت علامت دادن که لطفا بزنین کنار ....  Smilehaa

بعد چند لحظه که رسید به کنار پنجره ابجی عنوان کردن که کلی ارزو دارن هنوز ...... و کارت و مدارک و گواهی نامه و خواهرطفلیمون همرو  تقدیمشون کردن و ایشون هم بعد کلی بررسی و مشاوره با دیگر همکاران -  90 تومن جریمه و 5 امتیاز منفی واسه زهرا نوشت و تاکید کرد  که کمربنداتونم ببندین !!!!!!

مام بی خبر از اشتباه پلیس تو شناسایی عکس گواهی نامه ابجی با گواهی نامه زهرا گازو گرفتیم و سریع صحنرو ترک کردیم و وقتی پی بردیم که خیلی دیر شده بود ......

در این لحظه قیافه زهرا دیدنی بود !!!!  Smilehaa

نمیدونست از زیر سوال رفتن رانندگیش عصبانی باشه یا واسه اوضاع داغونمون ریسه بره!!!!!!!!!!  واسه همین سهمیه بندی کرد و چن دقیقه میخندید و چن دقیقه داغ میکرد که برگرد و پلیسو توجیه کن ...

( ولی خداییش منکه روی برگشت به اون منطقرو ندارم و حتی وقتی پیاده میرم احساس میکنم واسه همه شناخته شدم !!!!!!!!!!!!!!!!! )

بعد اینکه رسیدیم خونه و تجزیه تحلیل کردیم فهمیدیم که اینا عقوبت به زور بردن علیرضای حیوونیه .

و در ادامه زهرا یه سخن قابل تامل فرمودن که گفتنش خالی از لطف نیست -

اینکه : ابجی ما به جای اینکه دیگرانو با اون قیافه مدهوش کنه خودش بیشتر از بقیه محو زیباییش شده .........  Smilehaa



  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

یکی به جمع ما پیوست .


به قول داداش علیرضا که بعضی وقتا بی دلیل  میگه : امروزو یادم میمونه !!

ولی من واسه این روز به یاد موندنی دلیل دارم ...........

خدایا پارسال مثه این روزا چه حالی داشتیم و امسال چه حالی داریم  .............

ای روزگار .......... 

راستی من عمه شدم .     



  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

امروز تو را به دست خاک سپردم ...


گـاهـی فـَرار می کنـم

از فکـر کردن به تـو ؛

درست مثـل رَد کـردن آهنگـی که خیلـی دوستش دارم ...




  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

چه ازدحامی به پا کرده ای در من ، همین تو یک نفر !


با تو از خاطره ها سرشارم.

جشن نوروز تو را کم دارم.

سال تحویل دلم می گیرد با تو تا اخر خط بیدارم ...


 

 

Rain clouds come to play , again .

Has No One Told you she’s not breathing?

Hello…

Soon I know I’ll wake from this dream…

Don’t try to fix me!

I’m not broken !!!

Don’t cry …

Hello.

I’m Still here …


 

و رسید اون دقایق  و اون روز که ای کاش ..........

یک ساله که از رسیدن امروزو امشب  بیزارم !!!!!!!!!!

یک سال پیش مثه این  روز بود که شبش تا صبح بیدار بودم البته  بدون داغی رو دلم – بی خبر از اینده وحشتناک نه چندان دور -  داشتم با ذوق اولین مطالبمو تو این وبلاگ میذاشتم بی خبر از اینکه همون لحظه ها تو اخرین شب زندگیتو هم به خواب رفتی .........

فردا شد و همه منتظر بودیم که از راه برسین / همه با هم نه تک تک ..........

اون روز هیچ کدومتون نیومدین و اون شب دوباره نخوابیدم ولی این بار  با یه درد بزرگ تا صبح چشم به راه موندم  .........

فردا شد و تو دیرتر از بقیه اومدی ..........

از سفر اومدی و به جای سوغاتی – جسم بی روح خودتو با کفن کادو پیچ بهمون هدیه  کردی ................

ولی کسی که ازت سوغاتی نخواسته بود ............

تو یه تابوت اروم دراز کشیده بودی و من تازه فهمیدم که چقدر بزرگ شدی ......  چقدر قد کشیدی ....  ولی حیف که فرصت زیادی نداشتم تا نگات کنم  .............

با اون تابوت برگشتی ........  مثلا برگشتی ........  ولی خیلی زود دوباره  رفتی سفر ........

این بار واسه همیشه ........ اینبار  بدون بازگشت ......... ولی هنوز لبخند میزدی ......

فک میکنم سفر بهت خیلی خوش گذشته بود که  نیومده رفتی ......

اونروز سیاه زودتر از تو به خونه جدیدت رسیدم ...... خونه ای که شاید واسه خیلی از ما کوچیک باشه ولی به نظرم واسه  تو خیلی بزرگ بود ... خیلی زیاد  ...

رفتی و خوشحال به نظر میرسیدی ....

میخندیدی  و من برای اولین بار با تو نمیخندیدم ........

سرد و ساکت میخندیدی . بی اعتنا به گریه های من ........ برای اروم شدنم هیچ کاری نکردی ........

و من با تمام وجود بی وفایی دنیا رو حس میکردم .........

بعد رفتنت به همه ادمای اطرافم مشکوک شدم ! به اینکه روزی همین ادما دلمو بشکنن ! روزی که شاید همه اونایی که دوستشون دارم  مثه تو دیگه جوابی بهم ندن و یه درد بزرگ بشن واسم  ..............

 

انروز سردی پیشونی خستتو  روی لبهای  بسته من جا گذاشتی با یه تصویر از خواب ابدیت که واسه همیشه گوشه چشمام یخ زده و کنار همه خاطراتمون ناخوداگاه  به یادم میاد......

اینها تنها چیزیه که از تو برام مونده ......

کلی حرف داشتم و دارم که بهت بگم ولی تو تو دنیایی هستی که به گفتن نیازی نداری ....

 پس مثه همیشه به جای خیلی از حرفا  سکوت میکنم تا دنیا به گریه هام نخنده .................

 



  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

سال نو مبارک.


امام رضا (ع) :

صبح را آغاز می کنم در حالیکه : مدت عمرم آهسته آهسته کم می شود و مرگ نزدیک تر میگردد. اعمالم چه خوب چه بد چه کم و چه زیاد ثبت می گردد, مرگ در پی من است و دست از گریبانم بر نمی دارد, آتش دوزخ را به دنبال خود احساس میکنم و می بینم, نمی دانم عاقبت چه خواهد شد.


من نمیدانم

- وهمین درد مرا سخت می آزارد -

که چرا انسان ، این دانا

این پیغمبر

در تکاپوهایش :

چیزی از معجزه آن سو تر -

ره نبرده است به اعجاز محبت

چه دلیلی دارد؟

چه دلیلی دارد

که هنوز

مهربانی را نشناخته است ؟

و نمیداند در یک لبخند ،

چه شگفتیهایی پنهان است

من بر آنم که در این دنیا

خوب بودن - به خدا - سهل ترین کارست

و نمیدانم

که چرا انسان ،

تا این حد ،

با خوبی

بیگانه است

و همین درد مرا سخت می آزارد.

 

 

 بیاییم :

برای آنها که دوستمان دارند - زندگی کنیم ...   

آنها که مارا همانگونه که هستیم - می شناسند  ...

برای تمام خوبیهایی که میتوانیم انجام دهیم. . . 


روزی از روزها و شبی از شبها، خواهم افتاد و خواهم مُرد. اما می خواهم هر چه بیشتر بروم، تاهر چه دورتر بیفتم، تا هر چه دیرتر بیفتم . هر چه دیرتر و دورتر بمیرم. نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه، بیش از آنکه می توانستم بروم و بمانم، افتاده باشم و جان داده باشم ، همین.

 



  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

سلام به روزی که یک مامای کوچک پا متولد شد !!!!!!!


انقد خوشحالم که امروز کنار هم نیستیم !

نه واسه اینکه دیگه لازم نیس کادو بدم - نه !!!! باور کن !!!!!!!!!!!!!!!!

واسه اینکه کنار خونواده هستی و این خیلی بهتره  . فقط به خاطر خودت ........

ولی بدون حتی اگه نباشم هم کادوت محفوظه !!!!!!!! مثه هر سال .........

اول کیکو بدم تا ببری !

 

هرچند شمعاش خیلی کمه و تو کنده تر از این حرفایی !!

ولی خواستم در جهت افزایش سطح روحیه ات تلاش کنم.خوب حالا :بیا شمارو فوت کن ........

و بعدش بریم سراغ کادوهاااا ......

ابن از طرف وجیهه ! چقدم شکلک شبیشه !!!!!!!    

 اینم از طرف خانوم اقا رضا و دوستان !  

اینم کادو معصومه :  

و مونا خانوم با هنر بالاشون تو کادو پیچ کردن وارد میشن !   


   احیانا نمیخوای از این همه کادو شرمنده شی ؟ !!   

و در اخر  :بیا بندازیم امشب یه عکس یادگاری ......  تا به خاطره تبدیل شه ........

راستی کادو من !!!

( هرچند که وجود نازنینم خودش یک هدیه الهیه )

بیا :

یک نکته اخلاقی و سخن اموزنده بهت کادو میدم !!!!!!!!!!

در سرزمین خاطره ها آنان که خوبند -همیشه سبزند و

آنان که محبتها و دوستیها را بر قلبشان برافراشتند همیشه به یاد می مانند .......

  وای که من چقد حالیمه .......



  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

روزای اخر والبته بدون بازگشت اسفند90 زندگی من :

دوراز خونواده و بیشترش با کاراموزی داره میگذره.

گاهی فقط شیفت صبح وگاهی صبح و عصر .

بخش داخلی زنان.

اکثر صبحها ساعت6  با صدای مونا به سختی پا میشمو بعد از خوردن صبحونه ای که اماده کرده و ( قبلا که ترمکتر بودم )  اتو کردن روپوش – ساعتای 6:50  تو هوای سرد به سمت سرویس حرکت میکنم!

تو اتوبوس میشینم و تو این اوضاع حوصله خودموندارم چه برسه به اینکه بشینم ساندویچ و چایی خوردن بقیرو  تو سرویس نگاه کنم پس درحالی که دارم از سرما میلرزم چشامو میبندم  تا از اخرین  دقایق هم به نحو احسن استفاده کنم !

به احتمال قریب به یقین  -  این چرت زدن از تنبلی نیس بلکه  ازبی خوابی و کمبود خوابه چون دیشب تا 2 – 3  بیدار بودم !

میرسیم به ایستگاه بیمارستان مورد نظر ماها ! به شانسم میبالم که ایستگاه اول قرارمون داد و زودتر از بقیه دوستان  باید رفع زحمت کنیم .

تعدادی از دانشجوها که معمولا اکثرشون هم مامایی هستن  - با ما همراه میشن.

بعد از گذشتن از در بیمارستان-  همه به سمت پاویون حرکت میکنیم .

اینجا دورراه داریم و به همین خاطر تعداد افراد همراه کننده تا پاویون کم میشه ولی به محض رسیدن دانشجویان  و پرسنل  و اساتید و  ........... همه با هم قاطی میشن وحتی اگه سرمای هواشم ندید بگیری بازم جو خوبی نیس .

بچه ها به سمت اسانسور حرکت میکنن  - طبقه 3 .....

ولی من پله هارو انتخاب میکنم – حوصله منتظر موندن ندارم و میترسم اگه برم تو اسانسور خوابمم ببره- هرچند  ظرفیت اسانسور ( غیر از ازون خانومی که واسه برخورد با بار اضافی روی یه صندلی تو اسانسور  نشسته  )  4 نفره و گروه ما 5 نفر !!!!!!!!!!!!!

معمولا زودتر از بچه ها به بخش میرسم و روی صندلی ها میشینم و به بیمارا نگاه میکنم و تمام تلاشم بر اینه که چشامو تا جایی که میتونم گشاد کنم تا ملت اطراف از جمله استاد سحر خیز  فک  نکن خوابم میاد .

احتمالا امروز یکی از ماها کنفرانس داریم . اااااااااااااااه ...........

بهترین سوژه هایی که میشه بهشون زل بزنی و اعتراضی هم ازین توجه ما ندارن بیماران عزیزن  ! همونایی که واسه اموزش ما خلق شدن !!!!!!!!

خوب چشامو به قول مونا درشت میکنم و مثه یه جغد به اطرافم نگاه میکنم تا از مقوله خواب منحرف شم  !!

شاید چون نزدیک عیده  ( اینبار به قول الهه ) ملت حتی اگه بمیرن هم نمیان بیمارستان ! واسه همین  اکثر بیمارای بخش  تکراری ان و هرروزم تعدادشون کمتر میشن -  بدبختانه به خاطر ما و خوشبختانه به خاطر اونا .........

اولین کسی که توجه من وشاید هر کس دیگه ای رو به راحتی به خودش جلب میکنه =

به دختر یا شاید بهتره بگم : یک مادر  21 ساله –  بچه اش تو دستگاهه و به نظر من مادر شدن واسش خیلی زوده !

از سنش بچه تر میزنه  - شاید به خاطر لاغری مفرطشه...

از سیاهی کف دست و پاش و حالتایی که داره به راحتی متوجه میشم که ادیکته !

همش از پله ها میره پایین و تو این رفت و امد چند بار با هم چش تو چش میشیم ! خیلی زود برمیگرده به اتاقش !

به روی خودم نمیارم که دوست دارم بدونم چشه ! ولی فک کنم منتظره کسی یا کسانیه !

دیگه خواب از سرم پرید ................

بلاخره کنجکاوی بر من غلبه میکنه و هنگام گرفتن v.s  ازش میپرسم : کی مرخص میشی ؟؟؟

جواب میده  : امروز اگه فامیلام بیان دنبالم مرخصم !

تعجب میکنم ازینکه اطرافیانش انقد بی خیال و بی تفاوت  ان ...

هم سن منه ولی اصلا نمیتونم یا شاید نمیخوام  درکش کنم !  انگار هر کدوممون از یه دنیای جدا اومدیم ..........

به پرونده اش و برگه ای که روش زدن نگاه میکنم و روشو میخونم .

برگه  - مربوط به سلامت نی نیشه و عکس یه بچه روش نقاشی شده و یه جمله ای نوشته زیرش .

مفهوم جمله اینه: مامان به فکر سلامتی من باش .................

بهش نگاه میکنم و دلم واسه همین  نقاشی ام میسوزه .......

واسه بچه نقاشی شده ای که شاید خیلی سالم تر از بچه واقعی این مادره !!!!!!!!!!

طفلی نمیدونه که مامانش تو زندگی  نگرانی هایی داره که خیلی مهمتر از اونن واین نگرانی ها باعث میشه خودش و زندگیش با خیلی از هم سناش متفاوت بشه ......

واقعا نمیشه قضاوت کرد-  شاید خود این مامان  21 ساله ام همچین سرنوشتی داشته !!! شاید مقصر نبوده .....

ولی چرا سرنوشتشو داره تکرار میکنه ؟؟ نمیتونم بفهمم واقعا چرا ؟؟؟؟

دوباره جملرو میخونم و با خودم میگم : این جمله اصلا خونده میشه ؟

چه دل خوشی داشتی نویسنده !!!!!!!!!  یک دخترکوچواو که ناخواسته معتاد متولد شده - واقعا میدونه سلامتی یعنی چی ؟؟؟؟

کسی چه میدونه – شاید اگه لطف خدا نبود الان من و خیلی از ماها  به جای اون رو این تخت بودیم ...

دیگه بهش نگاه نمیکنم ! ترجیح میدم به جای نگاه تاسف بار واسه خودشو دخترش و خونوادش دعا کنم .

تو دلم بلند میگم : خداروشکر و از اتاق میرم بیرون .



  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter